محمد بن حسين البيهقي
687
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بازنمودند 1 كه چند تن از زهّاد 2 و پارسايان بر مصلّاى نماز 3 نشسته و مصحفها 4 در كنار بكشته بودند و هركس كه اين بشنيد ، سخنان زشت گفت . و خبر بامير رسيد ، بسيار ضجرت 5 نمود و عتابهاى درشت كرد با بگتغدى ، كه امير پشيمان شده بود از هر چه رفت بدين بقعت و پيوسته جفا مىگفت 6 بو الحسن دبير را ، و الخوخ اسفل 7 ، كه چون بازگشتيم ، بازيهاى بزرگ 8 پيش آمد . و درين هفته ملطّفههاى مهم رسيد از دهستان و نسا و فراوه كه باز گروهى تركمانان از بيابان برآمدند و قصد دهستان دارند تا چيزى ربايند . و امير مودود نبشته بود كه « بنده بر چهار جانب طليعه 9 فرستاد ، سوارى انبوه ، و مثال داد تا اشتران و اسبان رمك 10 را نزديكتر گرگان آرند ، و بر هر سوارى كه با چهارپاى بود دو سه زيادت كرد . » و جوابها رفت تا نيك احتياط كنند كه رايت عالى بر اثر مىبازگردد . و روز سهشنبه سيم جمادى الاخرى رسولى آمد از آن با كاليجار و پسر خويش را با رسول فرستاده بود ، و عذرها خواسته بجنگى كه رفت و عفو خواسته و گفته كه « يك فرزند بنده بر در خداوند 11 به خدمت مشغول است بغزنين و از بنده دور است ، نرسيدى 12 كه شفاعت كردى ، برادرش آمد به خدمت . و سزد از نظر و عاطفت خداوند كه رحمت كند تا اين خاندان قديم بكام دشمنان نشود 13 . رسول و پسر را پيش آوردند و بنواختند و فرودآوردند . و امير رأى خواست از وزير و اعيان دولت . وزير گفت : « بنده را آن صوابتر مىنمايد كه اين پسر را خلعت دهند و با رسول به خرّمى بازگردانند كه ما را مهمّات 14 است در پيش ، تا نگريم كه حالها چون شود ، آنگاه به حكم مشاهدت 15 تدبير اين نواحى ساخته آيد ، بارى اين مرد يكبارگى از دست بنشود . » امير را اين سخن سخت خوش آمد و جواب نامهها به خوبى نبشته شد و اين پسر را خلعت نيكو دادند و رسول را نيز خلعتى و به خوبى بازگردانيده آمد . و روز ششم از جمادى الاخرى روز آدينه بود كه نامه رسيد از بلخ بگذشته شدن على تگين و قرار گرفتن كار ملك آن نواحى بر پسر بزرگترش . امير را بدين سبب